دفتر چه یادداشت |
بلند بلند راجع به چك وحساب كتاب مالي اش و جنس هاي تو انبار مونده حرف ميزد .عصباني بود . از رگ برجسته روي پيشاني اش مي شد فهميد.به يكباره خاموش شد .نگاهي به دور و بر كرد .متوجه شد مسافرين خودروهاي كناري بي اختيار نگاهش مي كنند .توجهي نكرد .موبايلش دو مرتبه شروع به زنگ زدن كرد اما اين بار لحنش فرق مي كرد از حساب و كتاب خبري نبود .تو ترافيكم يك ساعت ديگه ميرسم خونه .چراغ سبز شد .پاشو گذاشت رو گاز و رفت .كمي جلوتر صداي بلند كشيده شدن چرخ هاي خودرويي روي زمين توجه ام را جلب كرد .خودش بود اين بار خندان .داشت با هاش دست مي داد كه تاكسي ما رد شد .امروز از يكي از بچه هاي دانشكده شنيدم كه يكي از دوستانمان در شرف طلاق و جدايي از هم قرار گرفته اند .شنيده هااز آن حاكي است كه آقا از وقتي پول دار شده به قوت قديمي ها شلوارش دوتا شده است . مي گويند پول مي تواند خيلي از چيز ها را عوض كند از تيپ گرفته تا شخصيت .!
نامه عاشقانه ای از زنده یاد جلال آل احمد به همسرش سیمین دانشور بی هیچ تفسیر و توضیحی
خوب سیمین جان، یک خریّت کرده ام که ناچارم برایت بنویسم. 4 و سه ربع بعد از ظهر از سرکاغذ بلند شدم لباس پوشیدم و رفتم شمیران. می خواستم کمی هوا بخورم. چون صبح تا آن وقت خانه مانده بودم. نزدیک پل رومی که رسیدم دم غروب بود و هوا تاریک داشت می شد. از پل عبور کردم و یک مرتبه یادم به آن روزها افتاد که با هم از همین راه می آمدیم و می رفتیم و آخرین و تنها گردشگاهمان بود. روی هر سنگی که یک وقت نشسته بودیم اندکی نشستم و هوای تو را بو کردم و در جستجوی تو زیر همه درختها را گشتم و بعد از همان راه معهود به طرف جاده ی پهلوی راه افتادم. وسطهای راه کم کم تاریک شد و کسی هم نبود، یک مرتبه گریه ام گرفت. اگر بدانی چقدر گریه کردم. از نزدیکی های آن جا که آن شب پایت پیچید و رگ به رگ شد( یادت هست؟) گریه ام گرفت تا برسم به اول جاده ی آسفالته آن طرف که نزدیک جاده ی پهلوی می شود. همین طور گریه می کردم و هق هق کنان می رفتم. گریه کنان رفتم تا پای آن دو تا درخت که بالای کوه است و یکی دو سه بار قبل از عروسی پای آن نشستیم ... یادت هست؟ در تاریکی آن بالا اطراف و چراغ های پائین را از لای اشک مدتی نگاه کردم و بعد با حالی بدتر و زارتر راه افتادم که برگردم. از میان تیغ ها و خارها همین طور افتان و خیزان و گریان و هق هق کنان پائین آمدم و آمدم و گریه کردم تا به اول جاده آسفالته رسیدم.
هیچ همچه قصدی نداشتم ولی اگر بدانی چقدر هوای تو را کرده بودم. آن قدر دلم گرفت که می دیدم در غیاب تو همان کوه و تپه، همان پستی و بلندی ها، همان درخت ها و جوی ها هستند، من هم هستم، ولی تو نیستی. درخت ها خزان کرده بود. کلاغ ها صدا می کردند. جوی ها خشک بود، و خلوت، آنقدر خلوت بود که با آزادی تمام های های می کردم.
چقدر خیال آدم آسوده است... با آن درخت سر کوه مدتی به یاد تو حرف زدم و تاسف خوردم که چرا قلمتراش با خودم نداشتم تا در تاریکی، یادگاری به خاطر تو روی آن بکنم. چقدر بچگانه است. نیست؟ ولی این کار را بالاخره خواهم کرد. جاهایی را که با هم نشسته بودیم و در باره آینده ای که هرگز فکر نمی کردیم این طور باشد حرف ها زده بودیم، همه را سر کشیدم و اگر بدانی چقدر تنهایی را عمیق و وسیع حس می کردم.
و اگر بدانی چه گریه ای مرا گرفته بود. راستش را بخواهی پس از رفتنت دو سه بار بیشتر گریه نکرده بودم. یک بار همان دو سه ساعت بعد از رفتنت و یک بار هم در سینما، یادم نیست چه بود، ولی این سومین بار چیز دیگری بود. گریه ای بود که در همه عمرم نکرده بودم؛ مثل مادر مرده ها. تاریکی و سکوت و تنهایی اجازه می داد که حتی اگر دلم بخواهد فریاد بزنم. ولی دلم نمی خواست فریاد بزنم. دلم می خواست مثل پیرمردهایی که به جوانی خود آهسته آهسته گریه می کنند گریه کنم. اما کم کم به هق هق افتادم و های های کردم...
وقتی تنها دلخوشی آدم، تنها همزبان آدم، تنها دوست آدم، تنها زن محبوب آدم، تنها عمر آدم، و اصلا همه وجود آدم را یک مرتبه از او بگیرند و ببرند آن طرف دنیا، دیگر نمی شود تحمل کرد. آخ که تصدقت می روم. مبادا از نوشتن این مطالب ناراحت شوی، چون من خودم پس از این گریه، و حالا آسوده تر شده ام. راحت تر شده ام، و چه کمک بزرگی است این گریه، و مردها چه سنگدل می شوند وقتی گریه شان بند می آید. ای خدایی که سیمین من تو را قبول دارد و من کم کم از همین لحاظ و تنها به خاطر او هم شده می خواهم به تو عقیده پیدا کنم...
( از مجموعه نامه های سیمین دانشور و جلال آل احمد که به همت انتشارات نیلوفر منتشر شده است. مطالعه این کتاب را به همه دوستان توصیه می کنم.)
آن قدر شکست خوردم
که راه شکست دادن آموختم
ناپلئون
هنگامی که بر دشمنت پیروز شدی عفو راشکرانه این پیروزی قرار ده
فروغ فرخزاد
گاه می اندیشم که چرا می گویند
اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
چشم هاراباید شست جور دیگر باید دید
سهراب سپهری
از بچگي اين جوري تجربه كردم كه پز دادن بيشتر خصلت دختر هاست .الحق والانصاف همچين دروغ هم نگفتند . براي اثبات اين موضوع فقط كافي است كه به بحث هاي سياسي خانم هاي مدرن ودانشگاهي توجه كنيد . استفاده از كلمات وواژه هاي سخت خصوصا انگليسي ،استناد به شغل پدر .آشنايان ووابستگان ، ايراد سخنراني آنچناني در مورد حقوق بشر و قوانين ممالك پيشرفته،شرح مفصلي ازبرهه ايي از تاريخ (با استناد يكي دو كتاب خوانده شده بعضا در دوران دبيرستان)، جبهه گيري بدون دليل هنگام شنيدن نظريات جديد وغيره .تازه اگر شانس بياوريد پاي بحث رستوران شب گذشته و خريد هاي انجام شده به ميان نيايد. نكته جالب تر اين كه تو اين جور بحث ها نه تنها كسي كسي رو قبول نداره بلكه ارايه هر گونه نظريه مخالفي تقريبا به مثابه حكم جنگ است وحتي پس از پايان بحث و مذاكرات ناراحتي ها تا مدتي ادامه دارد .نتيجه اينكه با اين اوضاع زمينه حضور نقد و اظهارنظر هاي جديد ومتفاوت وجود نخواهد داشت .اون وقت ميگوييم چرا مردها زودتر از زنان پيشرفت مي كنند.!!!
امروز هوای تهران توپ بود. قدیما توی این هوا هرجوری بود می پیچوندیم به سمت درکه. اما مدتیه که از تفریحات سالم وناسالم خبری نیست. همه زندگی مون توپروژه ها خلاصه شده. به زودی قراره بپوکیم.کمک!!!!!!!!!!!!
پا به هستي گذاشتيم كه بخنديم يا بگرييم؟
اين مرگ است كه بر ما سايه افكنده يا حياتي است دوباره؟
كارلوس فوئنتس
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|