تبليغاتX
تیتر یک
 
دفتر چه یادداشت
 
 

بلند بلند راجع به چك وحساب كتاب مالي اش  و جنس هاي تو انبار مونده حرف ميزد .عصباني بود . از رگ برجسته روي پيشاني اش مي شد فهميد.به يكباره خاموش شد .نگاهي به دور و بر كرد .متوجه شد مسافرين خودروهاي كناري بي اختيار نگاهش مي كنند .توجهي نكرد .موبايلش دو مرتبه  شروع به زنگ زدن كرد اما اين بار لحنش فرق مي كرد از حساب و كتاب خبري نبود .تو ترافيكم يك ساعت ديگه ميرسم خونه .چراغ سبز شد .پاشو گذاشت رو گاز و رفت .كمي جلوتر صداي بلند  كشيده شدن چرخ هاي خودرويي روي زمين توجه ام را جلب كرد .خودش بود اين بار خندان .داشت با هاش دست مي داد كه تاكسي ما رد شد .امروز از يكي از بچه هاي دانشكده شنيدم كه يكي از دوستانمان در شرف طلاق و جدايي از هم قرار گرفته اند .شنيده هااز آن حاكي است كه آقا از وقتي پول دار شده به قوت قديمي ها شلوارش دوتا شده است . مي گويند پول مي تواند خيلي از چيز ها را عوض كند از تيپ گرفته تا شخصيت .!

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 20:41  توسط معصومه موسی وند  | 

نامه عاشقانه ای از زنده یاد جلال آل احمد به همسرش سیمین دانشور بی هیچ تفسیر و توضیحی

خوب سیمین جان، یک خریّت کرده ام که ناچارم برایت بنویسم. 4 و سه ربع بعد از ظهر از سرکاغذ بلند شدم لباس پوشیدم و رفتم شمیران. می خواستم کمی هوا بخورم. چون صبح تا آن وقت خانه مانده بودم. نزدیک پل رومی که رسیدم دم غروب بود و هوا تاریک داشت می شد. از پل عبور کردم و یک مرتبه یادم به آن روزها افتاد که با هم از همین راه می آمدیم و می رفتیم و آخرین و تنها گردشگاهمان بود. روی هر سنگی که یک وقت نشسته بودیم اندکی نشستم و هوای تو را بو کردم و در جستجوی تو زیر همه درختها را گشتم و بعد از همان راه معهود به طرف جاده ی پهلوی راه افتادم. وسطهای راه کم کم تاریک شد و کسی هم نبود، یک مرتبه گریه ام گرفت. اگر بدانی چقدر گریه کردم. از نزدیکی های آن جا که آن شب پایت پیچید و رگ به رگ شد( یادت هست؟) گریه ام گرفت تا برسم به اول جاده ی آسفالته آن طرف که نزدیک جاده ی پهلوی می شود. همین طور گریه می کردم و هق هق کنان می رفتم. گریه کنان رفتم تا پای آن دو تا درخت که بالای کوه است و یکی دو سه بار قبل از عروسی پای آن نشستیم ... یادت هست؟ در تاریکی آن بالا اطراف و چراغ های پائین را از لای اشک مدتی نگاه کردم و بعد با حالی بدتر و زارتر راه افتادم که برگردم. از میان تیغ ها و خارها همین طور افتان و خیزان و گریان و هق هق کنان پائین آمدم و آمدم و گریه کردم تا به اول جاده آسفالته رسیدم.

هیچ همچه قصدی نداشتم ولی اگر بدانی چقدر هوای تو را کرده بودم. آن قدر دلم گرفت که می دیدم در غیاب تو همان کوه و تپه، همان پستی و بلندی ها، همان درخت ها و جوی ها هستند، من هم هستم، ولی تو نیستی. درخت ها خزان کرده بود. کلاغ ها صدا می کردند. جوی ها خشک بود، و خلوت، آنقدر خلوت بود که با آزادی تمام های های می کردم.

 

چقدر خیال آدم آسوده است... با آن درخت سر کوه مدتی به یاد تو حرف زدم و تاسف خوردم که چرا قلمتراش با خودم نداشتم تا در تاریکی، یادگاری به خاطر تو روی آن بکنم. چقدر بچگانه است. نیست؟ ولی این کار را بالاخره خواهم کرد. جاهایی را که با هم نشسته بودیم و در باره آینده ای که هرگز فکر نمی کردیم این طور باشد حرف ها زده بودیم، همه را سر کشیدم و اگر بدانی چقدر تنهایی را عمیق و وسیع حس می کردم.

و اگر بدانی چه گریه ای مرا گرفته بود. راستش را بخواهی پس از رفتنت دو سه بار بیشتر گریه نکرده بودم. یک بار همان دو سه ساعت بعد از رفتنت و یک بار هم در سینما، یادم نیست چه بود، ولی این سومین بار چیز دیگری بود. گریه ای بود که در همه عمرم نکرده بودم؛ مثل مادر مرده ها. تاریکی و سکوت و تنهایی اجازه می داد که حتی اگر دلم بخواهد فریاد بزنم. ولی دلم نمی خواست فریاد بزنم. دلم می خواست مثل پیرمردهایی که به جوانی خود آهسته آهسته گریه می کنند گریه کنم. اما کم کم به هق هق افتادم و های های کردم...

وقتی تنها دلخوشی آدم، تنها همزبان آدم، تنها دوست آدم، تنها زن محبوب آدم، تنها عمر آدم، و اصلا همه وجود آدم را یک مرتبه از او بگیرند و ببرند آن طرف دنیا، دیگر نمی شود تحمل کرد. آخ که تصدقت می روم. مبادا از نوشتن این مطالب ناراحت شوی، چون من خودم پس از این گریه، و حالا آسوده تر شده ام. راحت تر شده ام، و چه کمک بزرگی است این گریه، و مردها چه سنگدل می شوند وقتی گریه شان بند می آید. ای خدایی که سیمین من تو را قبول دارد و من کم کم از همین لحاظ و تنها به خاطر او هم شده می خواهم به تو عقیده پیدا کنم...

( از مجموعه نامه های سیمین دانشور و جلال آل احمد که به همت انتشارات نیلوفر منتشر شده است. مطالعه این کتاب را به همه دوستان توصیه می کنم.)

 
  نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 17:11  توسط معصومه موسی وند  | 
 

آن قدر شکست خوردم

 که راه شکست دادن آموختم 

                                                                                                                ناپلئون

  نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 15:35  توسط معصومه موسی وند  | 
این روزها اوضاع واحوالم خیلی توپه .کار بانک اطلاعاتی رستوران وصنایع مرتبط هم خوب پیش میره فقط به تعدادی بازاریاب و یا منشی جدید نیاز دارم که امیدوارم به زودی این مسئله نیز سر انجام  بگیرد . این روزها از درو دیوار خبرهای خوش از دوستان وآشنایان میرسد که نشان می دهد اوضاع همگی روبه راست. امروز چون شارژم از امام علی (َع) براتون یک حدیث می نویسم .

هنگامی که بر دشمنت پیروز شدی عفو راشکرانه این پیروزی قرار ده

  نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 16:38  توسط معصومه موسی وند  | 
«و این منم
زنی تنها
در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یأس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی»

                                                                                              فروغ فرخزاد

  نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 17:16  توسط معصومه موسی وند  | 
 

گاه می اندیشم که چرا می گویند

 اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست

و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد

چشم هاراباید شست جور دیگر باید دید

                                                                                                  سهراب سپهری 

  نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 21:48  توسط معصومه موسی وند  | 
عده ای از دوستان از به ظاهر خودزنی ام شاکی شدند اما من معتقدم هر واقعیتی آمیخته ای از خوبیها وبدی هاست که باید آنها را همان جور  که هست پذیرفت وبه جای شعارهای تو خالی گزینهای مناسب راانتخاب کرد این واقعیتها در مورد آقایان نیز وجود دارد که در قسمت های بعدی به آن اشاره خواهد شد
  نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 1:53  توسط معصومه موسی وند  | 

از بچگي اين جوري تجربه كردم  كه پز دادن  بيشتر خصلت دختر هاست .الحق والانصاف همچين دروغ  هم نگفتند . براي اثبات اين موضوع فقط كافي است كه به بحث هاي سياسي خانم هاي مدرن ودانشگاهي توجه كنيد . استفاده از كلمات وواژه هاي سخت خصوصا انگليسي ،استناد به شغل پدر .آشنايان ووابستگان ، ايراد سخنراني آنچناني در مورد حقوق بشر و قوانين ممالك پيشرفته،شرح مفصلي ازبرهه ايي از تاريخ (با استناد يكي دو كتاب خوانده شده بعضا در دوران دبيرستان)، جبهه گيري بدون دليل هنگام شنيدن نظريات جديد وغيره  .تازه اگر شانس بياوريد پاي بحث رستوران شب گذشته و خريد هاي انجام شده به ميان نيايد.  نكته جالب تر اين كه تو اين جور بحث ها نه تنها  كسي كسي  رو قبول نداره بلكه ارايه  هر گونه نظريه مخالفي تقريبا به مثابه حكم جنگ است وحتي پس از پايان بحث و مذاكرات  ناراحتي ها تا مدتي ادامه دارد .نتيجه اينكه با اين اوضاع زمينه حضور نقد و اظهارنظر هاي جديد ومتفاوت وجود نخواهد داشت  .اون وقت ميگوييم چرا مردها زودتر از زنان پيشرفت مي كنند.!!!

  نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 15:7  توسط معصومه موسی وند  | 
 باز باران با ترانه با گوهر های فراوان                       میخورد بر بام خانه یاد آرد روز باران

امروز هوای تهران توپ بود. قدیما توی این هوا هرجوری بود می پیچوندیم به سمت درکه. اما مدتیه که از تفریحات سالم وناسالم خبری نیست. همه زندگی مون توپروژه ها خلاصه شده. به زودی قراره بپوکیم.کمک!!!!!!!!!!!!

 

  نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 18:32  توسط معصومه موسی وند  | 
این روز ها در گیر انتشار وجذب آگهی برای اولین بانک اطلاعاتی رستوران وصنایع مرتبطم . بدون تعارف باید بگم که این تقریبا اولین تجربه مدیریتی ام در انتشار یک کتاب است .روند کتاب خوب پیش میره راضی ام.از طرف دیگه کتاب خانم مسعود بهنود رو شروع کردم به خوندن .تا الان که حال کردم.خدا رو شکر مدتی هست که تو مود کتاب خوندنم .خیلی خیلی دوست دارم کتاب خاطرات دلبرکان غمگین من گابریل رو پیدا کنم.خلاصه خدارو شکر اوضاع خوب پیش میره.امیدوارم برای همه به همین شکل باشه.
  نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 15:58  توسط معصومه موسی وند  | 
چند روز پیش با مستوره قرار یه مهمونی توپ رو گذاشتیم که بنا به دلایل اخلاقی فرهنگی کنسل شد .اما از آنجا که علی ساریونه میدونه شتررو کجا بخوابونه . مهمونی هرچند به تعویق افتاد اما همچنان پا برجاست .خدمتتون عزض کنم که به سفارش دوست های قدیمی قراره شام مخصوص به خودمو سفارش بدم تا همه حالشو ببرن.
  نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 16:50  توسط معصومه موسی وند  | 
بچه که بودم هر وقت لباس یا کفش جدیدی می خریدم از ذوقش شب تا صبح خوابم نمی برد از شما چه پنهون الان هم همین طوری ام .از وقتی این وبلاگو راه انداختم همش تو این فکرم که چی توش بنویسم؟  ژست روشنفکرانه بگیرم یا شعر های خفن شاعرهای خارجی رو درج کنم ؟اما با خودم میگم آدم تو خونه خودش که با لباس شب نمی گرده .بنابراین حرف دلمو مینویسم  .امروز دومین سالگرد ازدواج من و کیاست .هر چند از اون هیاهوی روز های اول در قلبمون خبری نیست اما همدیگرو  همچنان خیلی دوست داریم .از آشناییمون حدود شش هفت سالی هست که میگذره .اگه چنین روز هاو مناسب هایی نباشه که همه چیز از ذهن آدم پاک پاک میشه.یاد باد آن روزگاران یاد باد.
  نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 15:48  توسط معصومه موسی وند  | 
بالاخره وبلاگمو راه انداختم . هر چند این روزها سرم خیلی شلوغه اما فکر داشتن یک وبلاگ از مدتها پیش  ذهنم رو مشغول کرده بود .خوندن وبلاگ های دوستام که بهشون دسترسی ندارم و این که همه خوب و خو ش سر حالند باعث شد که منم بنویسم .بنویسم که هستم و خواهم بود.
  نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 12:59  توسط معصومه موسی وند  | 
 

پا به هستي گذاشتيم كه بخنديم يا بگرييم؟

اين مرگ است كه بر ما سايه افكنده يا حياتي است دوباره؟

 

                                                                                       كارلوس فوئنتس

  نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 23:19  توسط معصومه موسی وند  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM