محکم گاز می گیرم،آبش از گوشه لبم سرازیر می شود، جای خون های لثه ام رویش است چه طعمی دارد این سیب کال.

نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 22:24  توسط معصومه موسی وند
|
مردی که گورش گم شد از حافظ خیاوی رمان خوبی است .این روز ها عجیب کتاب می خونم .خدا رو شکر

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 19:50  توسط معصومه موسی وند
|
چند وقت پیش از مهسا یکی از بهترین دوستان دوران دانشگام که الان در لندن زندگی میکنه یه میل دریافت کردم که مضمونش این بود. اون وری ها فکر میکنن اینوری ها خوشن ،این وری ها فکر میکنن اون وری ها خوشن.مهم نیست این ور باشی یا اوم ور مهم اینه که احساس تنهایی نکنی .تو وبلاگ برو بچ که میگردم چه این وری ها چه اون وری ها یه جورایی انگار تنها شدن .انگار حال و حوصله ندارن .جالبه که همه هم به اون چیزایی که خواستن تقریبا هم رسیدن ها .اما بازم شاد نیستن حالا چرا خدا میدونه. به نظر من همه یه جورایی ناسپاس هم شدن .تا ده سال پیش هشت همه گرو نه بود الان ماشاله هم مایه دار شدن و هم موقعیت اجتماعی خوبی دارن .اما نکته اینجاست که تنبل شدن .میخوان یه زنگ بزنن انگار میخوان فیل هوا کنن. منتظرن دعوت شن .ترتیب دادن سفر های دسته جمعی رو یه زمانی به انجامش می بالیدن بیخیال شدن.یه میل محض رضای خدا نمی زنن.اصلا یه جوری زندگی میکنن که کسی ازشون خبر نداره.دلمون واسه خیلی هم تنگ شده . چقدر از هم دور شدیم .این وری ها اون وری ها من برای دادن یه مهمانی دسته جمعی اماده ام .اوضاع مالی جسمانی روحی و روانی ام هم توپه .پایه باشید.

نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 18:35  توسط معصومه موسی وند
|